مردی از شولم A MAN OF SHOULAM مطالب هنری ،ورزشی، خاطرات شخصی و متنوع ANYTHING |
|||
پنج شنبه 17 دی 1394برچسب:, :: 15:4 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
یدالله و امللله (امان الله) اولی برادر و دومی پسرعمویم هستند .تا جوانی در روستا و کنارهم بودند .بعد از اینکه یدالله ازدواج کرد ، راه تهران را درپیش گرفتند و رفت پایتخت و سرانجام پس از سالها اقامت در تهران و کار درتآمین اجتماعی حدود ده سال پیش بازنشست شدند.امان الله اما در همین شولم ماند و به کار کشاورزی و دام داری پرداخت .هردونفر شکر خدا زندگیشان خوب است اما سوژه ای که باعث شد این مطالب را بگذارم عکسی است از این دو نفر که حدود پنجاه سال پیش گرفته اند در وهله اول کراواتشان جلب توجه میکند و بعد ژست و پوشاکشون....بله پنجاه سال پیش هم خبرایی بود...در عکس املله در سمت راست و یدالله با لباس روشنتر در سمت چپ قرار دارند یک شنبه 13 دی 1394برچسب:, :: 17:51 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
تالشی .............................. فارسی یک شنبه 13 دی 1394برچسب:, :: 17:35 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
رعنا................ دنیا خیلی بی وفایه.....رعنا یک شنبه 13 دی 1394برچسب:, :: 17:19 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
شعر تالشی ترجمه به فارسی جمعه 11 دی 1394برچسب:, :: 14:24 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
در گذشته های دورو تقریباّ پنجاه سال قبل وپیشتر،این طنابها و ریسمانهایی که امروز استفاده میکنیم ،مخصوصاّ طنابهای تهیه شده از رشته های پلاستیکی وجود نداشت وطنابهایی باهمت وهنر خودشون درست میکردند و مورد استفاده قرار میدادند.مردم برای تهیه طناب از روشهای زیر استفاده میکردند چهار شنبه 9 دی 1394برچسب:, :: 1:1 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
چهار شنبه 20 آبان 1394برچسب:, :: 14:43 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
هفته پیش سفری داشتم به استان خراسان و زیارت مرقد مطهر امام رضا(ع ) چند تصویر از این سفر تقدیمتان می شود شنبه 25 مهر 1394برچسب:, :: 20:6 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
سفرنامه رشت تا همدان و کرمانشاه صبح روز جمعه 27/6/94 به عزم سفر به همدان و کرمانشاه راه افتادم .هوا ابری بود،در ساعت یازده پس از آماده شدن برای حرکت، باران شدیدی شروع به باریدن کرد .به سوی قزوین راه افتادم ،باران هر لحظه بر شدتش افزوده می شد. این بارش تا نزدیکیهای رودبار ادامه داشت اما از آنجا هوا صاف و آفتابی شد و منطقه بارانی را پشت سر گذاشتیم. در نزدیک اولین عوارضی نزدیک قزوین به سمت راست و به طرف تاکستان پیچیدیم. از تاکستا ن به سمت خرمدشت راه افتادیم .در مسیرتاکستان متوجه کارنکردن آمپر نشانگردمای آب رادیات ماشین شدیم در شهر ابگرم از فروشگاهی ماسوره نشانگر آمپر را خریدیم و وصل کردیم و راه افتادیم متوجه شدیم مکانیک خوبی نیستیم البته کار مکانیکی را آقا مهیار انجام داده بودند. تا شهر آوج رسیدیم و ماشین را بردیم به یک تعمیرگاه و ماسوره جدیدی خریدیم و نصب کردیم .ناهار را همانجا داخل یک پارک خوردیم و مجددا راه افتادیم. شهرهای گرمک ، ماهان، امیر آباد، رزن، خمیگان،کهارد، آب باریک،سراوک، روعان،ویان،کوریجان،امزاجرد، جورقان ، ده پیاز را پیمودیم و با توقفها یی که برای سوخت و تعمیر و صرف ناهار داشتیم مسیر تقریبا سیصد و شصت و سه کیلومتری را حدود هفت ساعت پیمودیم و نزدیک ساعت شش ونیم به همدان رسیدیم. محل اقامتان را پیدا کردیم . که نزدیک میدان فلسطین از یکسو روبروی مجتمع فرنگی هنری عین القضات همدانی و از سوی دیگر مشرف به سازمان تبلیغات اسلامی همدان بود. شام را خوردیم و را خوابیدیم.صبح فردا یعنی شنبه پس از صرف صبحانه به طرف غار علیصدر راه افتادیم . در مسیر حرکت به سوی علیصدر مقداری گردو خریدم . روستای علیصدر از توابع شهرستان کبودر آهنگ همدان است که در75 کیلومتری شمال غرب شهر همدان قرار دارد.
ادامه مطلب ... یک شنبه 22 شهريور 1394برچسب:, :: 22:54 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
فوتبال عشق قدیمیه ...هنوزم همرامه جمعه 2 مرداد 1394برچسب:, :: 23:9 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
هجرآن دوست دیده بارانــــــی شد از هجران دوست دل بیابانــــــــــــی شد ازفقدان دوست رفت زین کاشانه سوی دیگـــــــری جان هراسانی شد از احسان دوست یار مابود و عدوی دیگــــــــــــــران عشق ویرانی شد از عصیان دوست آنچنان ببرید ازما بـــــــــــــــی سبب روح حیرانــــی شد ازطغیان دوست خآنه تاریک و پریشان، حـــــــال ما چشم گریانـــــی شد از پایان دوست همچـــــو یعقوب از فراق نور عین شهرحرمانی شد از رحمان دوست همچو لیلـــــــی از غم مجنون دهر ماه پنهانــــی شد از دامان دوست
پنج شنبه 1 مرداد 1394برچسب:, :: 23:9 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
خدا رحمت کند پدرم را و نیز مادرم را.....لطف و محبت و عنایتی که در حق من داشتند بخصوص پس از واقعه بیماری و مشکل شنوایی ام ،غیر قابل توصیف بود...خدا رحمت کند آنها را که همیشه غصه میخوردند برای من .آنها بیماری و از دست رفتن قسمت اعظم شنوایی مرا حاصل غفلت و عدم توجه خودشون نسبت به مراقبت من در اون روز برفی می دانستند که براثر سرمای شدید و خوردن برف یا دلایل دیگر به بیماری مننژیت گرفتارشدم و سختیی های زیادی را کشیدم...آنها از هر فرصتی برای جبران مشکل پیش آمده برای من تلاش می کردند کار به آنجا رسیده بود که پدرم و مادرم میخواستند تمام اموالشان را به نام من کنند تا شاید باری از غمهایم بکاهد اما خب....فرزندان دیگری هم داشتند ...وقتی بزرگتر شدم خودم زیر بار نرفتم و گفتم من از خودم گذشتم .....اما امروز .....چه بگویم .....بگذریم. این یکی از آن وصیتها است که درحضور شواهد به برادرم حبیب دستور نوشتنش را داد واز شواهد امضا و اثر انگشت گرفت........ وصیت و یا به عبارت دیگر تفویض دعانویسی (که خودش برای مردم می نوشت )به من نیز از جمله محبت و اعتباری بود که پدرم برایم قایل شد یک روز دز یک صفحه از کتاب دعایی که داشت با این عبارت که ملاحظه میکنید مرقوم فرمودند: آقای شیرمحمد عاشوری صاحب این کتاب (یعنی بعد ازمرگ من صاحب این کتاب است) به فرزندم شیرمحمد اجازه دادمدعا بنویسد، حق دارد دعا بنویسد(صاحب حق است در این زمینه به نیابت ازمن) ازجن و پری در امان باشد (دعا در حق من ).......عبدالله عاشوری 1380/10/20 نکته ای که باید به آن اشاره نمایم این است که پدر خدابیامرزم به دلیل مشکلی که در شست انگشت راستش به وجود آمده بود خط خوبی نداشت
دو شنبه 15 تير 1394برچسب:, :: 13:7 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
داستانی که در زیر میخوانیدشرح فقط یک روز از مشکلات رفتن و برگشتن من از روستای شولم به دهستان گشت برای ادمه سه سال تحصیلی دوران راهنمایی تحصیلی من است.سالهایی که مجبور بودم نه ماه سال را از این مسیر ده کیلومتری با پای پیاده بروم و برگردم.....سالهای سخت و توانفرسایی بودآنهم برای آدمی مثل من که مشکل شنوایی هم داشتم......بخوانید:
راه مدرسه که تعطیل شد به شتاب از درحیاط مدرسه خارج شد و بدون اینکه به چیزی جز هرچه زودتر رسیدن به خانه بیندیشد راه را در پیش گرفت.بیرون از مدرسه هیا هویی بودو هرکدام از دانش آموزان مدرسه راهنمایی تحصیلی چهارم آّبان دهستان" گشت" ( باهنر فعلی)برای رفتن به خانه هایشان به سمتی روان بودند اما سمتی که اودر پیش گرفته بود تنها یک مسافر داشت و انهم نوجوانی بود لاغر اندام ، ساکت ومصمم که به شتاب رو به جلو و به سمت شمال غرب با گامهای بلند و شتابان در حرکت بود .آفتاب آخرین روزهای پاییز در حال فرو رفتن از پشت کوههای مغرب زمین بود .روزهای کوتاه پاییز بلندی گامهای عابر تنها را می طلبید تا طعمه تاریکی شب که سیاهی اش با پوشش درختان سر راه دوچندان می شد، نگردد.عابر خردسال تجربه خوبی ازطی کردن این مسیر داشت ، او می دانست که نباید تحت هیچ بهانه ای توقف کند ، نباید گامهای آهسته بردارد، نبایدبه قصد استراحت بنشیند ،نباید به تماشای گلها و گیاهان و درختان میوه مسیربپردازد،او می دانست که باید فقط و فقط راه برود و راه برود ،راه رفتنی که به شتاب و چون آهوی تیزپا بود.راه ،در جاهایی به واسطه پرچینهای زمین ساکنان روستاهای مسیربه اندازه عبور دونفر باریک و گاه بواسطه مزارع سرسبزبرنج ودشت و کوه، وسیع ،و گاه به دلیل پلهای چوبی باریکی که دو طرف رودخانه ها را به هم متصل میکرد،حتی برای عبور یک نفر هم مشکل بود. عابر خردسال همچنان به شتاب راه می پیمود .از دهستان "گشت "تا روستای"شولم "ده کیلومتر وشاید هم بیشتر ، فاصله بود .شولم به جز مدرسه ابتدایی مدرسه دیگری نداشت واو مجبور بود برای ادامه تحصیل رنج و مشقت این راه درازرا پای پیاده تحمل کند. درسکوتی که هم در درون خودش و هم بر بیرون حکمفرما بود غرب را نگاهی انداخت که در حال بلعیدن آخرین پس مانده های پرتو خورشیدبود.می دانست که باید بر سرعت قدمهایش بیفزاید ،گرچه در همان حال هم قدمهایش بلند ویکنواخت بود.در پیش روی او وبه منطقه ای که رسیده بود خانه های پراکنده روستایی در پس دامنه کوهی نه چندان بلند و به فاصله هایی از هم که به واسطه پرچینهای چوبی از هم تفکیک می شدند، دیده می شد.اوعابرغریبه و نیزآشنای دیدگان خانه های جوار راهی که می پیمود، بود.نه او به کسی کاری داشت ونه کسی به او،ساکنان خانه ها می دانستند او بچه آن محل نیست ونیز می دانستند که به مدرسه می رودو برمی گردد.به گاه تشنگی و گرسنگی نه کسی آبی و پاره نانی به او تعارف می کرد و نه او جوی آب کسی را در مسیر گل آلود می نمود.آنها گاه به گاه اورا در ساعتهای معین میدیدند و او هم فقط از کنار خانه هایشان می گذشت. بیشتر از سه چهارم راه را پیموده بود. از مزارع برنج ، کنار استخرها ، جاده کوچک شن ریزی شده وخانه های بین راه گذر کرده بود از روی جویهای کوچک پریده و از کنار احشام عبور کرده بود.شلوارش را لای پوتین مقاوم و لاستیکی اش فرو برده بود تا در تماس با آب و گل و لای مسیر،آغشته و کثیف نگردد. گرسنه اش شده بود.ناهار را یک نصفه نان بربری با یک کاسه کوچک لوبیا از قهوه خانه ای که پاتوقش بود خورده بود .قهوه خانه داربه بچه های محل خودش روی خوش نشان نمی داد وبه قهوه خانه راهشان نمی داد .قهوه خانه او تنها مکانی بود که یک تلویزیون سیاه و سفید که بدنه اش از چوب قهوهای رنگ بود ، داشت.او می دانست که بچه ها برای دیدن و تماشای تلویزیون می آیند و جای مشتریانش را پر می کنند بنابر این راهشان نمی داد اما او با این اوصاف کاری به کار عابر تنها نداشت و اجازه می داد تا در قهوه خانه اش بنشیند و البته حتما یک یا دو فنجان چایی و نیزگاهی هم ناهاریک کاسه چینی لوبیا ی گرم به او به قصد کاسبی می داد . اکنون ساعاتی از ناهار گذشته و نزدیک غروب بود از قوت آن نصفه نان دیگر چیزی نماده بود ،گرسنه اش بود.در دلش به یاد می آورد بساط واویشگاه پزی مبصر کلاس را که حبیب نام داشت که در بین دو شیفت صبح و عصر میرفت برای مغازه قصابی محل واویشگاه به هم میزد و سرخ می کرد.یاد بوی اشتها آور واویشگاه که در محل پخش می شد و هر گرسنه ای را وسوسه میکرد در مخیله اش گذشت، کاش الان یه ظرف واویشگاه داشت تا آن را بخورد! .او در سکوتی محظ، با قدمهای شمرده و شتابان وفارغ از هیاهوی پرندگان وسگان ومردمان با چنین خیالاتی راهش را به سمت روستایش ادامه می داد .اکنون دهستان گشت را رد کرده و داشت روستای "مودگان" نیز پشت سر می گذاشت. آخرین خانه مسیر در پیش بود،می دانست که وقتی از محوطه این خانه بگذرد و اندکی دور شود به رودخانه ای خواهد رسید که پلی چوبی به طول ده متر که ارتفاعش از سطح رودخانه حدود چهار متر است خواهد رسید، و می دانست این پل در حقیقت تنه درختی است که با تبر بریده اند و حمل کرده اند و آنجا گذاشته اندکه پهناوعرض آن به اندازه یک وجب است .اودر اندیشه این بود که تا هوا روشن است این پل را رد کند .او از تاب برداشتن پل دل خوشی نداشت وازش متنفربود! گرچه از بس از این پل عبور کرده بود،گذرازاین پل دیگر برایش عادی و آسان شده بود، با وجود این بازهم از این پل خوشش نمی آمد پیش خودش میگفت کاش تنه گرد پل را می تراشیدند و سطحش را کمی تخت می کردند تا بتوان راحت پا روی ان گذاشت. در این فکرها بود که به محوطه خانه روستایی رسید.خانه چوبین ودوطبقه روستایی که دیوارهای زردرنگ وکدرش را با گل پوشانیده بودند با راه عبوری که او از آن می گذشت حدود پنجاه متر فاصله داشت.دیوارهای طبقه بالایی خانه را که تراسی دورا دور آن کشیده شده وبا حفاظ هایی چوبی که به شکل نیم ستاره آنرا مزین میکرد ، با مالیدن آب آهک و گچ ، رنگ زده و سفید کرده ودو پنجره چوبین خانه طبقه بالایی را نیز رنگ آبی زده بودند .پشت خانه باغ بزرگی بود که درختان توت و میوه به صورت نامنظم و پراکنده در آن روییده بودند که درگوشه و کنار آن میشد گلهای گیاهی به نام یار المسی(سیب زمینی ترشی) را دید که شبیه گل افتابگردان اما کوچکتروریشه آن شبیه زنجبیل وبرای استفاده در ساخت ترشی مخلوط از آن استفاده می کنند.در جلو حیاط خانه نیز دودرخت بالغ خوج(گلابی محلی)و یک درخت پیر سیب که میوه هایشان رسیده و بر شاخه هایشان آویخته بود، خود نمایی می کرد .او بی توجه به این مآکولات اشتها آور و بدون اینکه به شکم گرسنه اش که سوار گامهای خسته اش بود بیندیشد از جلوی خانه در حال عبور بود .هنوز حیاط خانه را رد نکرده بود که به دلیل کشیده شدن ناگهانی پاچه شلوارش تعادلش را از دست داد و چیزی نمانده بود سقوط کند که به هرزحمتی بود خودش را نگه داشت و در آنی متوجه حمله مجدد سگ شدکه پارس کنان و خشمگین میخواست با دندانهای تیزش آسیبش بزند.فوری بر خودش مسلط شد و حالت دفاعی گرفت وپشت به پرچین بی حرکت وآرام و بدون تحریک روبروی سگ ایستاد وبا سوتهایی آرام کننده سگ خشمگین را به مهربانی وصلح دعوت کرد .سگ ابتدا همچنان خشمگین و در حالیکه دمش را مکرر تکان میداد به قصدحمله جلو و چپ و راست می رفت ،پس از لحظاتی چون عکس العملی از عابر غریبه مشاهده نکرد دست از خصومت برداشت و پارسهای پشت سرهم و شدیدش کم کم رو به آرامی وپارسهای منقطع و به فاصله شد .این اولین حمله سگ نبود او بارها به ان عابر غریبه حمله کرده بود اما عابر نیز تجربه برخورد با او را داشت و می دانست اگر مدارا نکند سگ از حمله دست برنخواهد داشت. بانویی بر ایوان خانه ظاهر شد و چون سگ خانه را،برعابرخردسال ، مهاجم دید با پرت کردن تکه نانی و زدن سوتهایی حیوان را فراخواند، سگ روبرگرداند تا برود اما گویا پشیمان شد و مجدد با پارس کوتاهی روبه سوی عابر کرد اما چون عابر را بی آزار و آرام دید دست از سر وصداکشید وآرام به طرف لقمه دوید تا آن را به دندان بر گیرد و این فرصتی شد تا عابر خردسال نیز هوشیاراز محل راهش را در پیش کشیده وازروی پرچین رد شود .پاچه شلوارش به اندازه پنج یا شش سانت دریده و پاره شده بود.غمی سنگین دل عابر تنها را فشرد او این شلوار را یکی دو ماه پیش خریده بود و دوستش داشت و اینک آنرا پاره شده و از ریخت افتاده می دیداو تا قبل از اینکه سگ پاچه اش را بگیرد متوجه سرو صدای سگ نشده بود . او نمی شنید زیرا چهارسال پیش از این به دلیل بیماری مننژیت شنوایی اش به مقدار زیادی آسیب دیده بود .کودک ناشنوا مثل کوهی در برابر تمام این ناملایمات و سختیها ایستاده بود و هیچ چیز نمی توانست خللی بر عزم و اراده آهنین اوبرای ادامه تحصیل و گذر هر روز از این راه دراز و ومالروناصاف و پر از گل و لای ،وارد کند .اوهر روز درگیر خطرات و ماجراهایی خوش و ناخوش بود . احساس می کرد یکی همراهش است که با چشمهای ظاهرش اورا نمی بیند اما با دیده درون حسش میکند.این دوست بزرگ خداوند مهربان بود که دل اورا قرص وپشتش را گرم و به پاهایش نیرو وتوان داده و به جلو هلش می داد .این دوست مهربان همیشه با او بوده و خواهد بود.......والسلام ((این داستان بازگو کننده فقط یک واقعه از سختیهای من در روزگارا ن خردسالی ام است...شیرمحمد عاشوریشنبه 30 خرداد 1394برچسب:, :: 16:28 :: نويسنده : شیرمحمد عاشوری SHIR MOHAMMAD ASHORI
سفرنامه گیلان تا آن سوی اردبیل
در تاریخ بیست و چهارم خرداد1394 ساعت یازده به طرف رضوانشهرو هشتپر و آستارا راه افتادیم.هوا گرم و شرجی بود.درساعت چهارده به استارا رسیدیم و در پارکینک بازار ماشین را پارک وداخل بازار قدیمی آستارا شدیم .در این بازار همه رقم اجناس وجود دارد .یک بلوزبه مبلغ بیست و پنج هزارتومان خریدم.ساعت چهار و نیم به طرف اردبیل راه افتادیم. پس از رد کرده گردنه های زیبای حیران در یک میحط زیبا که بادخنک و نسبتا سردی می وزید توقف نمودیم وناهارمان را صرف کردیم .چشم انداز زیبایی بود.
بعد از صرف ناهار(که خیلی دیر خوردیم) به طرف اردبیل راه افتادیم ساعت حدود هیجده به اردبیل رسیدیم کمی در شهر گشتیم مقداری تنقلات خریدیم و به سمت سرعین راه افتادیم. در ساعت نوزده به شهر سرعین رسیدیم بهزیستی سرعین را پیدا نمودیم و توسط مسول اقامتگاه جناب آقای ذاکر به سوییت خودمون راهنمایی شدیم.سوییت شیک وتمیز بود و امکانات رفاهی را داشت.
پس از مقداری استراحت و هنگامی که هوا تاریک شد به قصد بازار راه افتادیم هوا بسیار سرد بود بنابر این برگشتم و لباس گرم تنم کردم .تا ساعت دوازده شب در بازار سرعین و در ان هوای بسیار خنک و سرد پرسه زدیم.شام را به یک رستوران سنتی رفتیم و سفارش دیزی و کباب ترک و کباب و آش دوغ دادیم. خیلی چسبید و خستگی از تنمان دررفت.
به خوابگاهمان برگشتیم و خوابیدیم .صبح روز بیست و پنجم به قصد گشت و گذار در اطراف سرعین زدیم بیرون. جاده ای که در آن پیش می رفتیم جاده ای آسفالته بود اطراف جاده پوشش گیاهان بیابانی داشت و نسبتا سبز بود ده کیلومتر که پیش رفتیم به روستایی رسیدیم .جاده از ابتدای همان روستا تبدیل به یک جاده باریکه چهار متری سنگلاخ وپر از دست انداز که سنگهای تیزی داخل و اطراف جاده پراکنده بود ، می شد.اطراف جاده باریکه خانه های روستایی به چشم می خورد که در گوش و کنارشان مدفوع گوسفندان را خشک کرده و به صورت تلی روی هم انباشته بودند در طول راه وسط روستا چوپانان گوسفندانشان را حرکت می دادند و فضا پر از بوی گوسفند بود .درو دیوار خانه ها حکایت از محرومیت منطقه می کرد. اهل محل بسیاریشان با لباسهایی کهنه و خاک آلود و چهره هایی سوخته از آفتاب و سیلی بوران، دیده می شدند که دل آدم از دیدن این محرومیتها به دردمی آمد.جاده افتضاح بود و پیش رفتن با احتیاط و آرامی صورت می گرفت آخرین خانه آبادی را داشتیم رد میکردیم که کودکی سه چهارساله که دم در خانه اش ایستاده بود تا ماشین مارا دید تکه سنگی را برداشت و پرت کرد به طرف ما که خدا به ما رحم کرد که سنگ پرتاب شده معلوم نشد جا فرودآمد و به ما و ماشینمان برخورد نکرد . اندکی از این خانه جلوتر نرفته بودیم که نو جوان چوپانی با تهدید در حالی که چوب دستی اش را محکم در دست گرفته بود مارا نگاه می کرد و دیدیم که از سمت راست ما هم مرد میانسال چوپانی که او هم چوب دستی کلفتی در دست داشت به طرف جاده می امد.کمبودآموزشهای فرهنگی و محرومیت چهره عبوسی از مردم روستا ساخته بود که به ما به چشم یه عده آدم که از سر سیری دارند می گردند نگاه می کردندالبته بسیاری دیگر هم نسبت به حضور ما بی تفاوت وسرشان به کار خوشان بود.
خلاصه از روستا که زدیم بیرون نفس راحتی کشیدیم. جاده همچنان وحشتناک و پر از سنگ بود در عین حال اطراف جاده زیبا و پوششی از گلهای رنگارنگ وشقایقهای زیبا داشت.همچنان که پیش می رفتیم به روستایی به نام " اسب مرزی" رسیدیم.
از این روستا هم که نشانه های فراوانی از محرومیت داشت گذشتیم تارسیدیم به منطقه ای که کوهستانی و سخره های سنگی بزرگی داشت که در امتداد دره کوچکی کشیده شده بودند.به سرازیری تند و وترسناکی رسیدیم که باید از آن پایین می رفتیم تا در کناره های پهن دره برای ساعتی اطراق کنیم و خوش باشیم.به هر زحمتی بود و با رد کردن ماشین از وسط رودخانه به آن سوی دره رفتیم.سرگرم زیباییها و عظمت سخره ها و تماشای گلهای بیابانی شدیم و عکسهای زیاده هم گرفتیم ساعات خوشی را انجا سپری کردیم
.خوب که از تماشای آنجا سیر شدیم عزم باز گشت نمودیم.سربالایی را به هر زحمتی بود بالا آمدیم و در مسیر بازگشت در دشت شقایقها و گلهای زیبای بیابانی از ماشین پیاده و ساعتی رادر میان گلها به سر بردیم.وقتی بازگشتیم حواسان بود که سریع از میان روستا رد بشویم تا احیاناآن کود ک دوباره سبز نشود و با سنگ مارا نزند. ناهار را در بهزیستی سرعین خوردیم.تعداد هشت عدد کارت تخفیف بها برای رفتن به استخر آب گرم و آب درمانی گرفتیم.بعد از ناهار دراز کشیدم و تا ساعت نزدیک پنج خوابیدیم. تصمیم گرفتیم که به کوه سبلان برویم اماراهش را بلد نبودیم بنابر این مجددارفتیم تا اطراف را بگردیم اما دیدیم جاده ای که باید طی کنیم مثل راه قبلی سنگلاخ است .از رفتن صرف نظر کردیم،برگشتیم وبه سمت اردبیل راه افتادیم تا در بازار آنجا پرسه بزنیم.خلاص در اردبیل خیابانهارا گشتیم وشب شده بود که برگشتیم سرعین .شام را خوردیم و ساعت بیست و یک زدیم بیرون تا برای شنا و استفاده از آب گرم به یک آب درمانی بزرگ برویم.تا ساعت یازده و نیم در آب درمانی و آب گرم شنا کردیم یه جایی حوضچه آب بسیار داغ بود به هر سختی بود خودمونو انداختم داخلش .چیزی نمانده بود بپزم ،اما کم کم بدنم به آن عادت کرد.ساعت بیست وچار نصف شب برگشتم دوشی گرفتم وبعد خودم رادرتختخواب ولو کردم و تا صبح به خواب خوش و عمیقی فرو رفتم. صبحانه را که صرف نمودم نزدیک ظهر به طرف مشکین شهر که فکر کنم حدود صدو بیست کیلومتر تا سرعین فاصله داشت راه افتادم.وقتی به مشکین شهر رسیدیم داخل پارک شهرداری سرعین شدیم و پس از گشت و گذار در پارک ناهارمان را آماده کردیم تا بخوریم.
در حال صحبت و شوخی و خنده بودیم که یک آقایی که سن وسالی از ایشان گذشته بود و دسته قبضی با خودش داشت اصرار میکرد که هزار تومان برای یک بنیاد خیریه کمک بکنیم .هزار تومان بهش دادم و سوال کردم برای کدام ارگامن کار می کنی ؟ گفت یک موسسه خیریه است که زیر نظر بهزیستی اردبیل و مشکین شهر کار میکند.ما خودمان را معرفی کردیم تا شنید کارمند بهزیستی هستم خیلی خوشحال شد گفت من برای کارهای خودم حقوق نمی گیرم و فی سبیل الهی دارم برای یک موسسه خیریه پول جمع میکنم.بعدش گفتیم پدر جان ما آب لیمو به مقدار کمی لازم داریم شما میتوانی از این مسافرا برای ما بگیری تا مقداری را برداریم و بعد بهشان برگردانی .قبول کرد و رفت و لحظاتی بعد با یک شیشه آب لیمو که نصف آن مصرف شده بود برگشت.تشکرکردیم وبعد که مقداری لیمو که برای ریختن روی سالادمان لازم داشتیم را به ایشون دادیم ازما گرفت و رفت.درحال صرف غذا بودیم که از جلو ما رد شد صداش زدیم و یک پرس پلو با خورشت و نوشابه به ایشان دادیم خیلی تشکر کرد و رفت گوشه ای از پارک و روی یک صندلی نشست و شروع کرد به خوردن.
در ساعت پنج و نیم به قصد سوار شدن پل معلق و معروف مشکین شهر راه افتادیم وقتی به محل پل رسیدیم دیدیم که درهای ورودی محوطه پل بسته است و اعلامیه هایی در آن نصب شده که ساعت گشایش و استفاده از پل را ساعت هیجده عصر به بعد تعیین نموده اند . بنابر این تصمیم گرفتیم تا آن ساعت یک کاری بکنیم تصادفاً از یک عابر مقیم آنجا پرسیدیم پدرجان سبلان از کدوم ور میشه رفت؟ دیدیم همون جاده ایرا که در آن هستیم کوههای روبروِ آن را نشون میدهد و میگوید از همین مسیر پر پیچ و خم و گردنه ها که رد کنید به سبلان می رسید. خیلی خوشحال شدیم وماشین را گاز دادیم و با شتاب به سوی سبلان راندیم .تا به دل کوههای سبلان رسیدیم .....و بله ماداخل کوههاو آبادیهای سبلان بودیم .
عسل سبلان معروف است بنابر این به یک زنبور دار مراجعه نمودیم .زنبورها از اطراف سرو کله ما وز وز کنان رد می شدند .پس از خرید عسل و عکس یادگاری از کوه سبلان خدا حافظی نمودیم و به سوی مشکین شهر رجعت نمودیم ساعت نوزده به محل پل معلق رسیدیم و با خرید بلیط هفت تومانی داخل محوطه شدیم .وقتی به پل نزدیک شدم منظره جالبی داشت ارتفاعش از سطح دره خیلی زیاد بود .رفتم روی پل و شروع به حرکت و گرفتن عکسهای یادگاری نمودم پل در ورودی و خروجی کمی شیب دار بود اما بعداز آن هموار میشد در بعضی نقاط هم تاب برمی داشت ولی روی هم رفته خیلی جالب و تماشایی بود تا آن سر پل رفتم گشتی زدم و مجدداً برگشتم به این سوی پل.
خلاصه ساعتی در مشکین شهر ماندیم و چون داشت غروب می شد برگشتیم به سوی اردبیل .بین راه مقداری گیلاس سفیدو آلبالو خریدم.به اردبیل رسیدم وبعد رفتم سرعین مجددا در یک رستوران سنتی دیزی آبگوشت و کباب ترک سفارش دادم با دوغ و مختلفات.شام را که خوردم ساعت دوازده شب را نشان می داد .بنابر این برگشتم به مهمان پذیر بهزیستی سرعین و چون خسته بودم بلا فاصله خوابم گرفت و تا ساعت نه و نیم صبح خوابیدم.صبح روز بیست و هفتم خرداد صبحانه را خوردم و در ساعت یازده به سمت استان گیلان راه افتادم اینباراز اردبیل به سمت خلخال راه افتادیم تا به این شهر هم برویم از شهرک کوثر نزدیک خلخال رد کردیم .
از یک بانوی گیلاس فروش که لب جاده محصولات باغ خودش را می فروخت دو کیلو گیلاس سفید به مبلغ هر کیلو چهار هزار تومان ودو کیلو گیلاس قرمز به مبلغ هر کیلو شش هزار تومان خریدم و به سوی خلخال رااندیم .به خلخال رسیدیم و توقفی دوساعته در آنجا کردیم از یک مغازه لبنیات فروشی محلی یک گالن ماست گاو، مقداری پنیر . و سه ایتر دوغ خریدم و سپس از خلخال خارج شده به سمت پونل و جاده کوهستانی و زیبای آن پیچیدیم.
مقداری که از خلخال فاصله گرفتیم در یک جای کوهستانی و با صفا نگه داشتیم تا ناهارمان را که در حقیقت عصرانه هم می شد بهش گفت ، صرف کنیم .خلاصه ناهارمان را که آماده بود باگاز پیک نیک کمی گرم کردیم و خوردیم .بعدز صرف ناهار کمی توقف کردیم و از مشاهده زیباییهای کوهستان لذت بردیم و ازپرتگاه بزرگی که کنارمان بود قلوه سنگهارا به پایین قل میدادیم و لذت می بردیم و تیکه سنگها را نیزبا دستمان پرت میکردیم پایین.
جاده خلخال به پونل واقعا زیبا و مسحورکننده است هرچه از خلخال و استان اردبیل به سوی پونل و گیلان پیش میروی کم کم محی رنگ و بوی دیگری میگیرد، سخره های سنگی و خاکی لخت کمکم جایشان را به کوههای پوشیده از درخت که به فاصله هم روییده اند می دهد .کم کم این پوشش درختی زیاد شده و سراسر کوههای مسیر پر از درختان بزرگ میشود که چشم نواز و آرامبخش است.خلاصه حیفم آمد از مسیر عکس نگیرم بنابر این از پشت شیشه ماشین شروع به گرفتن عکس از این مناظر کردم تا رسیدیم به شفارود و سدی که قراراست احداث شود ماشین آلات سنگین حفاری و تونلی که کنار جاده و محل احداث سد ایجاد شده جلب توجه می کرد.سفرچهارروزه بنده که ساعت یازده بیست وچهارم خرداد شده بود شروع شده بود در ساعت بیست ویک و با رسیدن به خانه به اتمام رسید تا در ارشیو سفرهای قبلی به بایگانی تاریخ سپرده شود .
درباره وبلاگ ![]() به وبلاگ مردی از شولم خوش آمدید.این وبلاگ در برگیرنده مطالب مختلفی شامل خاطرات ، شعرمحلی وتالشی،شعرهای روز و نیز تصاویرمی باشد. این وبلاگ یک وبلاگ شخصی است و مطالب ان در زمینه های مختلف نقطه نظرات خودم می باشد امکان این هست که در بعضی موارد اشتباهاتی در بیان رخ دادهایی که جنبه غیر شخصی داشته باشد، وجود داشته باشد .در مورد شعرها نیز عرض شود تمام شعرها را خودم سروده ام وبراین باورم استفاده ازمطالب دیگران به نام خودهنر نیست. آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
![]() نويسندگان
|
|||
![]() |